♦همچنان نابالغ♦

زوال بشری (؟)

به طور کامل از انسانیت خارج شدم

اسم فارسی ای که برای کتابه انتخاب کردن یکی از این دوتاست احتمالا... کامل نخوندمش هنوز،ولی تا اینجا به نظرم شخصیت اصلی که اسمش یوزوئه یه نمونه اغراق شده از همه آدم"بزرگا"ئه.

همه وقتی ماسک طرف مقابلشون میوفته میترسن (البته از اینم که ماسک خودشون از صورتشون بیوفته میترسن )، چون زیر اون ماسکه یه هیولائه:)

و اون ترسه یه لحظه اس. انقدر کوتاهه که فهمیده نمیشه. وقت نمیکنی برای حست اسم بذاری. بعد یه مدتم عادی میشه ذهن روش دفاعیشو پیدا میکنه و فکر میکنی که دیگه نمیترسی.

یاد یه تیکه از دلتورا افتادم که "لیف، باردا(؟) و جاسمین" به یه قبیله ای میرسن که همشون ماسک میزدن به صورتشون. تا وقتی بچه بودن فکر میکنم ماسکه موقتی بود و بعد که بالغ میشدن بهشون یه ماسک خاص میدادن که میچسبید به صورتشون(این قضیه اصلاااا معنی خاصی نداره ها). به بقیه آدما هم میگفتن "صورت برهنه" یا یه همچین چیزی... ده دوازده سال پیش بود که میخوندمش.

احتمالا وضعیت ما هم یه شباهتایی به این قبیله هه داره که یادش افتادم. ولی ما به کسی نمیگیم "صورت برهنه" میگیم:"بی ادب" یا یه سری چیزای دیگه که معنی ش میشه همون "صورت برهنه" نمیحوام ذهنتونو ببندم . خلاصه هر چیزی که میتونه معنی "کسی که خود واقعیشو پنهان نمیکنه" بده.


No need to use google translate you know?

سوالی که برای من پیش اومده اینه که خزنده ها چطوری میتونن کامنت بذارن؟!
یعنی بلاگ جلوشونو نمیگیره؟ یا اینا خیلی پرروئن؟
بعدم این که اینجا نیاز به به روز رسانی داشت پس اومدم یه چیزی بنویسم...
دوباره مود سوینگ رو دچار شدم/:
یا شایدم اون منو دچار شده؟
به هر حال که مهم نیست... نمیخوام غر بزنم و همینطوری کلی از متن کم میشه
یه فضای شخصی میخوام که یه مدتی رو توش سپری کنم
...
شخصی...
ایزوله...
با درهای بسته شده
دو سه روز... یه روز ؛نمیدونم.
به اندازه ای که به نظر بیاد بسه

خب بنویس دیگه :/

چطوری هر روز پست میذاشتم قبلا؟ اصلا یادم نیست.

و یه سوال جواب داده نشده م اینه که فیزیک به چه درد منه دانشجوی گرافیک میخوره واقعا؟

طول نیم سایه ای که میوفته رو پوسترتونو حساب کنید.........

اگه مدلو بذاریم بین دوتا آینه نود درجه تصویری که نهایتا روی برگه میکشید چندتاعه؟........

از کوره آفتابی در طراحی فونت چه استفاده ای میشه؟...........................

نه، واقعا یه نفر باید دلیل فیزیک خوندنو به من بگه.

- چون جزو درساته........

حالا مهم نیست پاسش میکنم^_______^

بعد از ورزش مغزی هم که ورزش جسمی داشتیم، که خیلی خوش گذشت بهم. ولی استاد گفت تازه امروز هیج کاری نکردیم :/

از این که زیاد تو مترو نمیمونم بسیار خوشحالم^______^ چون واقعا تا یه حدی آدم تحمل داره از همین جا هم برای همه کسایی که هر روز با مترو میرن سر کار و دانشگاه و اینا و بیشتر از چهل دیقه تو متروئن از خدا طلب آمرزش (بخونید صبر) میکنم.

امروز رفتیم کافه روبه رو دانشگاه انقدر فس فس کرد تا کلاسمون دیر شد:/

استاده م نامردی نکرد تاخیر زد://////

کمد گرفتم. بهم گفتن این محلتش تموم شده برو قفلشو بشکن وسایلشم بریز بره..............

منم چون کردم ولی با عذاب وجدانا! از وی عذرخواهی میکنم، اون دفتراتم کلی خاک گرفته بود برات انداختمشون دور :/

فعلا همینا تا یه روز دیگه


فیکشن

واسه خودت وجود خارجی پیدا میکنی و از فکر کردن به این که "الان کدومم" نجاتم میدی.
شاید همدیگه رو ببینیم. شاید از هم خوشمون بیاد~که بعید میدونم~
برا خودت زندگی می کنی بدون من. بدون نگرانی. میخندی. گریه میکنی. عصبانی میشی. و
بدون اینکه ذره ای شک داشته باشی .
نمیدونم تقصیر کیه. خودت یا من یا شایدم هیچ کدوم.

بازی؛سرنوشت

آهم^^
یه فکرایی هست که به زور راه خودشو به ذهن آدمی پیدا میکنه و یکی از اونایی که به ذهن من راه پیدا کرد مثل یه تیکه از یه فیلم بی سر و ته بود، من و سرنوشت بین جمعیت داشتیم با هم میرقصیدیم یا بهتر بگم سرنوشت داشت منو با خودش این ور و اون ور میکشید؛
یه لباس قرمز تنم بود که حیلییی به عجیب بودن فکر اضافه میکنه و با اینکه همیشه فکر میکردم سرنوشت زنه ولی تو فکرای من یه مرد قد بلند بود که صورتشو نمیدیدم.
خلاصه که محکم نگه م داشته بود و داشت میرقصید و وقتی اطرافمو نگاه کردم یعالمه چهره آشنا دیدم و که اونام داشتن میرقصیدن ولی انگار سرنوشت به ریتم آهنگ توجه نداشت و با یه آهنگی که من نمیشنیدم میرقصید.
الان فکر کنم تقریبا بدونم این فکر چه معنی ای میده ولی اگه به زبون بیارمش دیگه راه برگشتی نیست!
++++
اسم این پستو از روی steins;gate و chaos;head برداشتم از فرمتش خوشم اومده بود*_*

خزنده ها، اعتراف ، لیگ بازیهای رایانه ای

*جیغ بنفش-آبی*
-چرا اینا انقدر زیاد شده ن؟
+چون اینجا کسی زندگی نمیکنه...
*خزنده ها از سرو کول کیگو و مینا بالا میرن؛کیگو بی خیال نودلشو هورت میکشه*
-پس تو اینجا چی کاره ای؟!
*کیگو ابرو بالا میندازه*
+نمیدونم؛خودت چی فکر میکنی؟
###
یک اعترافی میکنم:
یه بار که تو بی ار تی خوابم برده بود، تو یه ایستگاه یه دفعه بیدار شدم و پریدم بیرون. وقتی اومدم برم سمت پل هوایی دیدم که سر جاش نیست:/
دور و برمم که نگاه کردم با یه سری مغازه ی نا آشنا روبه رو شدم:/
ولی خب راه خونه رو بلد بودم! فکر کردم خیلی نزدیکه و پیاده میتونم برم و راه افتادم. ولی هر چی میرفتم نمیرسیدم:/

###
من خیلی دوست داشتم تو لیگ بازیای کامپیوتری مسابقه بدم:////
ولی خدایی بازیای پلتفرم پی سیش چی بود عاخه؟
بقیه رو ندیدم:/
"ما گیمریم، ما یه خانواده ایم" منم مادربزرگ خانواده ام،خوشبختم:(
حالا جسارت خدمت دوستان گیمرم نباشه :دی
براتون آرزوی موفقیت و سفر به کره جنوبی رو دارم؛ فقط رفتین اونجا برام سوغاتی پهنای باند بیارید:/

"پرنس" ناکتیس و یه سری موارد دیگه

موسیقی متن این پست آهنگ آغاز اینجاست رضا پیشروعه...
خیلی وقت پیش گوشش داده بودم و اخیرا ورسش رو مغزم راه میرفت دوباره گرفتم گوش دادمش عصر اطلاعات/ارتباطاته دیگه
------- حرفم بریده میشه

----بر میگردم
خب برای شکستن سکوت بلاگ اومده بودم پست فصلی بنویسم مثلا درباره یه روز بارونی یا حتی ولنتاین ولی الان دیگه نمیخوام بنویسم
قبلا توی پستا گفته بودم که من فکر نمیکنم پس نیستم و الانم دارم سعی میکنم زحمتایی که برای فکر نکردن کشیدم هدر نره
ولی اتفاقایی افتاد برام که باعث شد فکر کنم:/
به یه سری چیزا که شاید هیچ وقت دوباره پرونده شو باز نمیکردم
مثل اینکه "چرا خدا ما رو آفرید؟"
این یه سوال جواب داده شده بود خیییییلی وقت پیش جوابشو گرفته بودم انقدری خیلی وقت پیش که الان یادم رفته چه جوابی بود ولی میدونم با این فکرایی که-نمیگم جواب- الان دارم زمین تا آسمون فرق داشتن
-//
FFXV میخوام ولی نمیدونم کجای برنامه زندگیم جاش بدم از fata morgana no yakata یه ماهم نگذشته گیمم یه قضیه ای شبیه همین فکر کردن /نکردنه
وقتی که یه چیزی برمیگردونت دوباره باید از اول زحمت بکشی و راهی که برگشتی رو از اول شروع کنی
حالا من نمیگم گیم بده:/ از فکر کردن و به نتیجه های وحشتناک رسیدن بهتره :|
ولی برای من نماد گذشته ایه که دل کندن ازش برام خییییلی سخت بود/هست
راستش هنوزم تو ذهنم بعضی لحظه ها رو -که شاید اصلا برام اون موقع مهم نبودن مثل از پله بالا رفتن یا تو خیابون راه رفتن- "زندگی" میکنم
ولی این مرحله رو هم که رد کنم وارد دنیای واقعی میشم \°=°/
------
دیگه نمیدونم چی بنویسم
الان قشنگ حس قاتلی که باور داره مقتول قبل ازینکه بخواد کشته شه مرده بوده رو درک میکنم خصوصا اون لحظه ای که براش توضیح میدن که دقیقا مقتول کی و چجوری مرده و اونم همه چیو یادش میاد، یادش میاد که آره مقتول اون موقع زنده بوده و حس عذاب وجدان شدید و اینکه دیگه کاری ازش برنمیاد بهش دست میده/^o^\
و در خلاصه بگم که:
آدم بعضی وقتا یه حسایی داره که نباید بروز بده نمیگم سرکوبش کنه چون بعضی حسا شدیدتر از این حرفان :| چون اینجوری برای همه بهتره
چون اینجوری یه اتفاقایی که به نظرت نباید بیوفته نمیوفته....
نسخه ماجراجویی کاملا برعکسه و آدم برای هیچی نباید آمادگی داشته باشه
خب بسه دیگه
شب شما بخیر

۱ ۲ ۳
♦آدم باید بعضی وقتا بشینه پیش خودش
ببینه حالش چطوره، چی کارا میکنه، از چی خوشحاله/ناراحته...
♣چقدر تو این مدت برای بهتر شدن تلاش کرده
اصلا پیشرفتی داشته یا نه
♠همچنان نابالغه؟ یا نه از همه لحاظی کامل شده؟
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan