♦همچنان نابالغ♦

بازی؛سرنوشت

آهم^^
یه فکرایی هست که به زور راه خودشو به ذهن آدمی پیدا میکنه و یکی از اونایی که به ذهن من راه پیدا کرد مثل یه تیکه از یه فیلم بی سر و ته بود، من و سرنوشت بین جمعیت داشتیم با هم میرقصیدیم یا بهتر بگم سرنوشت داشت منو با خودش این ور و اون ور میکشید؛
یه لباس قرمز تنم بود که حیلییی به عجیب بودن فکر اضافه میکنه و با اینکه همیشه فکر میکردم سرنوشت زنه ولی تو فکرای من یه مرد قد بلند بود که صورتشو نمیدیدم.
خلاصه که محکم نگه م داشته بود و داشت میرقصید و وقتی اطرافمو نگاه کردم یعالمه چهره آشنا دیدم و که اونام داشتن میرقصیدن ولی انگار سرنوشت به ریتم آهنگ توجه نداشت و با یه آهنگی که من نمیشنیدم میرقصید.
الان فکر کنم تقریبا بدونم این فکر چه معنی ای میده ولی اگه به زبون بیارمش دیگه راه برگشتی نیست!
++++
اسم این پستو از روی steins;gate و chaos;head برداشتم از فرمتش خوشم اومده بود*_*

خزنده ها، اعتراف ، لیگ بازیهای رایانه ای

*جیغ بنفش-آبی*
-چرا اینا انقدر زیاد شده ن؟
+چون اینجا کسی زندگی نمیکنه...
*خزنده ها از سرو کول کیگو و مینا بالا میرن؛کیگو بی خیال نودلشو هورت میکشه*
-پس تو اینجا چی کاره ای؟!
*کیگو ابرو بالا میندازه*
+نمیدونم؛خودت چی فکر میکنی؟
###
یک اعترافی میکنم:
یه بار که تو بی ار تی خوابم برده بود، تو یه ایستگاه یه دفعه بیدار شدم و پریدم بیرون. وقتی اومدم برم سمت پل هوایی دیدم که سر جاش نیست:/
دور و برمم که نگاه کردم با یه سری مغازه ی نا آشنا روبه رو شدم:/
ولی خب راه خونه رو بلد بودم! فکر کردم خیلی نزدیکه و پیاده میتونم برم و راه افتادم. ولی هر چی میرفتم نمیرسیدم:/

###
من خیلی دوست داشتم تو لیگ بازیای کامپیوتری مسابقه بدم:////
ولی خدایی بازیای پلتفرم پی سیش چی بود عاخه؟
بقیه رو ندیدم:/
"ما گیمریم، ما یه خانواده ایم" منم مادربزرگ خانواده ام،خوشبختم:(
حالا جسارت خدمت دوستان گیمرم نباشه :دی
براتون آرزوی موفقیت و سفر به کره جنوبی رو دارم؛ فقط رفتین اونجا برام سوغاتی پهنای باند بیارید:/

♦آدم باید بعضی وقتا بشینه پیش خودش
ببینه حالش چطوره، چی کارا میکنه، از چی خوشحاله/ناراحته...
♣چقدر تو این مدت برای بهتر شدن تلاش کرده
اصلا پیشرفتی داشته یا نه
♠همچنان نابالغه؟ یا نه از همه لحاظی کامل شده؟
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan