♦همچنان نابالغ♦

S(he) be(lie)ve(d)♪♫

طراحی مد

اینجا صفحه سیصد و اندی از یه رمان عشقی هفتصد صفحه ای نیست

و اگه باشه هم من جزو کاراکترای اصلی ش نیستم

که به علاقه م(که تا حالا نمیدونستم و تو این سیصد صفحه م نفهمیده بودم) نسبت به یکی از کاراکترای فرعی پی ببرم

ولی...

من واقعا تحسینش می کنم:) و الانم که قراره چند وقت نبینمش یه حس بدی مثل ناراحتی دارم! البته اینا کافی نیست که بگی "تو اونو دوست داشتی/داری"...

یاد یه متنی افتادم که میگفت هر وقت با آقآتُونـ دعواتون شد جلوش گریه کنید:) [البته پوکر فیس اینجا بهتر بود]

بعدش یه نفری تو مغزم گفت: اینجوری قیافه نگیرا! گریه کردن تو این مواقع خعلیم کار فمنینیه:|

منم یاد حرف یکی از آقا معلمام افتادم که پرسیده بود ازم:اصلا تو گریه م میکنی؟

و بعدش این سوال در ذهن من ایجاد شد که آیا اصلا من فمنین هستم؟

البته مهم نیست که "من" چی فکر می کنم... چون آدم خودشناسی رو از حرف دیگراان به دست میاره...

ja...


فرار،خیال،گرگینه

اگه شما یه چاله تو حیاط خونتون داشتید که به هر جایی که فکرشو میکردید راه داشت، کجا میرفتید؟
منظورم اینه که حتی میتونستید به دنیایی که تو ذهنتونه برید!
هومم...
نمیدونم شاید دلیل اینکه دلمون میخواد بریم اینه که اینجا موفق نیستیم یا شایدم فقط این باشه که کنجکاویم؟
ولی یه وقتایی هست که آدم حاضره هر جا بره بجز جایی که الان هست :/
دو هفته دیگه دو تا ژوژمان دارم و اصلا نگران نیستم نمیدونمم چرا چون کارام اونجوری که باید خوب نیستن...
دو هفته دیگه نمایشگاه کتابه و هیجان زده م ولی به نظرم هیجانی شدن برای آدمای بچه و نامتعادله#چه قدرم که من بالغ و متعادلم#
امروز تولد قیصر و بزرگداشت سعدی و روز پدر و تولد یکی دیگه س کسی که نمیتونم خیلی راحت دربارش حرف بزنم چون دیگه نمی شناسمش مثل این میمونه که یه روح دیگه جسمشو تسخیر کرده باشه؛ چه میدونم شاید برای اون منم یه همچین حالتی باشم...
شباهت ما دو تا اینه که جفتمون داریم از یه چیزی فرار می کنیم و با این فرار خودمونو نابود میکنیم تقریبا مثل دوییدن به سمت دریایی از اسیده...
و امشبم ماه کامله؛ میگن ماه شب چهارده ولی الان سیزدهمه:/ #خودم میدونما نمیخواد برام توضیح بدید#
افسانه ها و یه حس بچگونه دیگه، که به ماه مربوط میشن باعث میشن برای خودم متاسف شم...
شاید زندگی تو دنیای واقعی خیلی دردناکه که بشرو وادار به خیال و فرار میکنه...
شاید بشر خیلی ضعیفه و یا شایدم احساساتش قویه و دردو خیلی خوب حس میکنه...

آوووووووو*زوزه میکشه و سرشو بالا میگیره*
راستش بذارید تا اینجا که نوشتم براتون یه افسانه ی گرگینه ای هم بگم :!
یکی بود یکی نبود دو تا داداش سرخپوست بودن که برای شکار میرن جنگل و به سختی یه چیزی شکار میکنن و وقتی میخوان ببرنش یه نفر میاد میگه من خیلی گشنمه میخوام اینو...
اون دو تا هم از گوشت شکارشون بهش میدن، اون که یه ShapeShifter تبدیل شونده#!# بوده به این داداشا قدرت اینوو میده که هر وقت خواستن تبدیل به گرگ شن و راحت تر شکار کنن همه چی خیلی خوب بوده و برای افراد قبیله شون شکار میکردن تا اینکه یه روز یکی از پسرا با یکی از افراد قبیله دعواش میشه و تبدیل میشه و اونو میکشه اون تبدیل شوندهه هم برای اینکه تنبیه شون کنه حق انتخابشونو ازشون میگیره و از اون به بعد وقتی که ماه کامل میشده اونا تبدیل به گرگی میشن که هیچ فهم و کنترلی رو خودش نداره و فرداش در حالی بیدار میشن که هیچی یادشون نیست...

خوب اینم افسانه امشب:/
خوشت اومد کیگو جان؟ البته قبلا با هم انگلیسیشو خونده بودیم :پی
به هر حال به قول پارک چانیول تو اهنگ two moons،به شب خوش اومدید


♦آدم باید بعضی وقتا بشینه پیش خودش
ببینه حالش چطوره، چی کارا میکنه، از چی خوشحاله/ناراحته...
♣چقدر تو این مدت برای بهتر شدن تلاش کرده
اصلا پیشرفتی داشته یا نه
♠همچنان نابالغه؟ یا نه از همه لحاظی کامل شده؟
دنبال کنندگان ۳ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید
Designed By Erfan Powered by Bayan